0

آیا من هم خواهم مرد؟

داستان بودا

Zorba The Buddha-by OSHO International Meditation Resort. Pune

*

چگونه بودا تارک دنیا و یک مرتاض شد

و چگونه شور یافتن حقیقت در او شعله ور شد. داستانی  است بسیار نامی و بسیار بامعنی.

وقتی بودا به دنیا آمد، ستاره شناسان به والدینش گفتند که در آینده  پسرشان  یک پادشاه بزرگ و یا راهبی بزرگ خواهد شد. بنابراین پدرش ترتیبی داده بود که او هرگز احساس غم و اندوه نکند و به فکر ترک کردن دنیا نیفتد. او برایش قصری ساخت بسیار زیبا  با همه  هنرها و تزیینات  آن زمان با گونه های وسایل رفاه با  چندین  باغ و برای هر فصل یک کاخ ساخت و به تمام خدمتکاران دستور داد که بودا هرگز نباید گلی پژمرده ببیند، و فکرکند که گل ها می توانند بمیرند و این پرسش را از خود بکند “آیا من هم خواهم مرد؟”
بنابراین در درازای شب ، تمامی برگ های پژمرده باغ  برداشته می شد. هر درخت ناتوانی را از ریشه  میکندند و می برمیداشتند. تنها آدم های جوان می توانستند در اطراف او بمانند، مردمان سالخورده حق ورود نداشتند، زیرا شاید بودا به این فکر بیفتد که، “انسان پیر می شود… شاید من هم روزی پیر بشوم.”

او تا جوانی  اش  هیچ چیز درباره مرگ نمی دانست. هرگز چیزی هم درباره مرگ نشنیده بود. او را از مرگ دیگران کاملن نا آگاه نگه می داشتند تا مبادا فکر کند، “اگر مردم می میرند، شاید من هم روزی بمیرم.”

من کوشش دارم معنی تعمق را برایتان شرح دهم. تعمق کردن یعنی اندیشیدن درباره هرچیزی که در اطراف شما روی می دهد. اگر در برابر شما کسی می میرد، آنگاه تعمق کن چونکه برای تو هم اتفاق خواهد افتاد. اگر کسی را می بینی که پیر شده است، آنگاه تعمق کن که این برای تو هم اتفاق خواهد افتاد.

پدر بودا سخت کوشید تا این تعمق در درون بودا اتفاق نیفتد ، و من می خواهم شما هر کاری میتوانید انجام بدهید تا این تعمق در شما اتفاق بیفتد.

پدر بودا به هر وسیله ای متوسل شد تا  بودا را از تعمق کردن باز بدارد، ولی با این وجود اتفاق افتاد: روزی بودا در بیرون کاخش پیرمردی را دید که  راه می رفت. از خدمتکارش پرسید، “برای این مرد چه اتفاقی افتاده؟ آیا دیگران هم چنین می شوند؟” خدمتکار گفت، “من نمی توانم به تو دروغ بگویم ، همه باید روزی اینگونه پیر شوند.”

بودا بی درنگ پرسید، ” من هم؟”

خدمتکار گفت، “ارباب من،  نمی توانم به شما دروغ بگویم، هیچ کس مستثنا نیست.”

بودا گفت، “مرا به کاخ ببر! اکنون می فهمم که من هم می توانم پیر شوم. اگر این بخواهد فردا اتفاق بیفتد، آنوقت چیزی باقی نمی ماند.”

من این را تعمق می نامم.

خدمتکار بودا گفت  “ولی ما برای شرکت در جشن جوانان به روستا می رویم. تمام مردم در انتظار ما هستند. بگذارید ادامه بدهیم.”

بودا گفت، ” دیگرمیلی به رفتن ندارم. جشن جوانان  برایم بی معنی است زیرا همه روزی پیر می شوند.” قدری پیش تر رفتند و به یک مراسم تشییع جنازه رسیدند.

بودا پرسید: “این چیست؟ این مردم چه می کنند؟ آن چیست که بر شانه هایشان حمل می کنند؟”

خدمتکار از پاسخ دادن اکراه داشت ولی گفت، “من نباید به شما حقیقت را بگویم، ولی نمی توانم به شما دروغ بگویم. آن مرد مرده است و این مردم او را می برند تا بسوزانند.”

بودا گفت، “مردن چیست؟” او برای نخستین بار دانست که مردم می میرند.

بودا گفت، “حالا دیگر میلی به رفتن ندارم، مرا بی درنگ بازگردان! این آن مرد نیست که مرده است ، بلکه من مرده ام.”

اشو / طریق مدیتیشن/ راهنمای گام به گام  مدیتیشن

osho / The Path of Meditation / Step by step guide to meditation

برگردان  از راگو  Ragu

*

دیدگاه‌ها (0)

Trackback URL | Comments RSS Feed

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.